سيد محمد باقر برقعى
3933
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اميد وصال به امّيد وصالت ساختم با درد هجرانت * وز اين آتش سراپا سوختم ، دستم به دامانت به پاى گلبنى چون بيد مجنون سخت مىلرزم * به ياد آن گل رخسار و گيسوى پريشانت تو خورشيد جهانتابى ، منم چون ذرّه سرگردان * جهانى درنوردم در هواى روى رخشانت به دامان روز و شب از ديده مرواريد مىريزم * ز شوق آن لب لعل و دهان گوهرافشانت دلم در سينه هردم مىتپد با اين اميد اى جان * كه چون پروانه ريزد پر ، به گِرد شمع ايوانت برفتى ، آتشى افروختى و ، سوختى جانم * دگر ره زنده تا گردم ، بيا جانم به قربانت مگر پيمانهء هستى به سنگ نيستى كوبم * و گرنه نشكنم تا زنده هستم عهد و پيمانت « همايون » گفتگوى وصل و هجران تا به كى دارى * ز جان و دل رضا ده آنچه خواهد خواست جانانت خاربن آن شنيدستى كه تخم خاربن * بر لب ديوار باغ افتاد و رست باغبان برداشت روزى تيشه را * تا برآرد ريشهاش چالاك و چست خاربن با صد زبان زد نيش و گفت * درنگر پايان هر كار از نخست نيش خارم گرچه زهرآگين بود * پاسبان ميوه و گلهاى توست آرى آرى پشت كشور چون شكست * راست با سرنيزه خواهد شد درست رنگ بدنامى چو بر دامان نشست * جز به آب خون نشايد پاك شست سخت گيرد دشمن از هر سوى كار * گر تو را بيند به كار خويش سست در سر هر نيش خارى رازهاست * تندهوش رازدان اين راز جست